خرید بک لینک
يا مَنْ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاء سخنران میگفت: «وقتی به میدان اومد، همه گفتن: "این که خود پیامبر ئه!! ما که با پیامبر جنگ نداریم دیگه!" یه عده شک افتادن و حتی بعضی شمشیر زمین گذاشتن... وقتی رجز رو شروع کرد و تو معرفی گفت: "من علی ام...."اون هایی هم که شک افتاده بودن، برگشتن...» چی بود این بغض ِ درون س

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

يا مَنيعُ وسط مجلس و روضه، طاقتش طاق شده بود. توان شنیدنش نبود. دستش را گذاشته بود روی گوش که کمتر بشنود. تندتند برای خودش میگفت: «نخون حاج آقا! نخون! تو رو خدا!» هی تکرار میکرد: «نه! نباید واقعیت داشته باشه. كاش دروغ باشه...» هرچند میدونست که بوده، اما چه طور؟ نفس ش حتی از مرور نصفه و نیمه ی صحنه

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

یا مُرشِدَ مَنِ استَرشَدَه صدای بلندگوها بلند است. نوای روضه و مداحی...چراغ ها را خاموش کرده اند.زن ها چادر ها را کشیده اند روی سر و آهسته آهسته یا بعضاً بلند و داغدار و با ناله گریه میکنند و دست ها را به سینه میکوبند، مداوم...دخترک اما هاج و واج. گیج، مانده در جمعیت. نمیداند و نمیفهمد که چه خبر اس

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

یا خالِق پاییز سالهای دبستان، وقت برگشتنم از مدرسه به خانه، همه ی ذوقم این بود که پاها را جوری روی برگهای افتاده از درخت های چنار بگذارم که صدا بدهند... خِرچقدم ها را طوری تند و سریع و بلند و کوتاه برمیداشتم که هر قدم روی یک برگ قرار گیرد و صدای خِش خِش شان پیوسته و مداوم به گوشم بخورد.بماند که روز

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

يا رَبَّ العالَمینتوی زیارت روز شنبه که زیارت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم است، یک تکه اش هست که غم عظیمی دارد. یعنی نمیشود که به حوصله بخوانم و دلم نگیرد. دلم تنگ نشود. که زمزمه نکنم: تو همانی که دلم لک زده لبخندش را/ او که هرگز نتوان یافت همانندش را... که دلم بودنشان را نخواهد. که از ذهنم

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

یا ذُخرَ مَن لا ذُخرَ لَه چه قدر آسمان بغض دارد در هوایی که تو را کم دارد... * * خورشید که میرود پشت ابر، آسمان بغض میکند. حتی می بارد. خورشیدش هست اما نه چنان که باید، کم داردش انگار...آسمان، قدر خورشید را بهتر از ما می فهمد.... امان از ما و این جمعه ها و بغض ها.... هذا یوم الجمعة.... برچسبها

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

يا مَنْ لا يُسْأَلُ إِلا عَفْوُهبچه سال که بودم، بابا که ازم ناراحت میشد، دنیام سیاه میشد.کار ِ خاصی نمیکردها. فقط میرفت تو قهر، سر-سنگین میشد و جز به ضرورت حرف نمیزد. من تب میکردم حتی!داشتم فکر میکردم به رابطه با خدا، به سخـت تـرین عـذاب...شک ندارم هیچ عذابی تو قیامت یا حتی تو این دنیا بدتر از روگ

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

یا مُقَدّرَ النّورکلی زحمت مان را کشید. ییست و سه سال. شبانه روز.از خودمان برای خودمان دلسوزتر بود. که رنج های ما برایش سخت بود... خودش را برای هدایتِ ما به آب و آتش میزد. آنقدر توی راه ِ هدایتِ مان سختی کشید که هیچ پیامبری نکشید. خودش گفت: «هيچ پیامبری مثل من اذیت نشد...» اذیت شد اما چیزی نگفت و د

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

يا مُبْدِئَ كُلِّ شَيْ ءٍ وَ مُعيدَه همین طوری بالا رفتنِ سن و کم شدنِ فرصت ها و اضافه شدنِ مسئولیت ها و محافظه کارتر شدن و بی حوصله تر شدن هامان کافی بود که از نوشتن؛ دور و دورتر شویم که آن اتفاق برای بلاگفا؛ ضربۀ نهایی را زد و یک جور مِلو و یواشی گفت که؛ «بس است دیگر! حتماً باید زور بالای سرتان ب

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

يا مَنْ لا يُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلا هُو نشسته بودیم و با هم غصه میخوردیم. غصۀ دل های مردم زمانه و مملکتمون رو که انقدر پر از کینه و تنفر شده.میگفتم: فکرشو کن پیامبر ما وقتی اومدن، دل های مردم رو به هم نزدیک و نزدیک تر کردن، مردمِ جاهلیتی که پر از کینه و دشمنی بودن نسبت به هم، شدن برادر، شدن دوست،

برچسب: نویسنده: حمید یوسفی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 21:54

صفحه بندی